با لباس آبی از من دل که نه جان می بری

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

با لباس آبی از من دل که نه جان می بری
تو مسلمانی از این ساده مسلمان می بری

عقل و هوش از سر من با هر نگاهت می پرد
این تفاوتی که هست در هر انسان می بری

اوج تصمیم منی هر جا که باشی هستم و
مثل یک کشتی به آبم مثل بادبان می بری

تو که ماهی من که برکه، در دلم هستی و دور
ماه من کی با خودت من را به آسمان می بری؟

ترسم از سوختن که نیست از عشق تو داغم هنوز
این خیال است که مرا سمت زمستان می بری

هر چه می خواهی بکن از عشق من کم شد مگر؟
ماه من بی فایدست زیره به کرمان می بری

دانـــــلود

مشخصات

  • 222 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

نظری به حال ما کن ...