طوفان سهمناک به یغما گشود دست
می کند و می ربود و می افکند و می شکست
لختی تگرگ مرگ فرو ریخت، سپس
طوفان فرو نشست
بادی چنین مهیب نزیبد بهار را
کز برگ و گل برهنه کند شاخسار را
در شعله های خشم بسوزاند این چنین
گل را و خار را
اکنون جمال باغ بسی محنت آور است
غمگین تر از غروب غم انگیز آذر است
بر چشم هر چه می نگرم در عزای باغ
از اشک غم تر است
آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند
در موج سیل تا به گریبان نشسته ان
لب های باز کرده به لبخند شوق را
در خاک بسته اند
آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن
لادن شکسته، یاس به گل خفته در چمن
گل ها، شکوفه ها بر خاک ریخته
چون آرزوی من
مادر که مرد سوخت بهار جوانیم
خندید برق رنج به بی آشیانیم
هر جا گلی به خاک فتد یاد می کنم
از زندگانیم

دانـــــلود

مشخصات

  • 221 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید