به سنگ ساحل مغرب شکست زورق مهر
پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند
هزار نیزه زرین به قلب آب شکست
فضای دریا یکسره به خون و شعله نشست
به ماهیان خبر غرق آفتاب رسید
نفس زنان به تماشای حال او رفتند
ز ره درآمد باد
به هم بر آمد موج،
درون دریا آشفت ناگهان، گفتی
هزاران اسب سپید از هزار سوی افق،
رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !
نه تخته پاره زرین، که جان شیرین بود؛
در آن هیاهوی هول آفرین رها بر آب !
هزار روح پریشان به هر تلاطم موج،
بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !
لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد.
نواگران چمن از نوا فرو ماندند.
شب آفرینان بر شهر سایه افکندند.
سحر پرستان، فریاد در گلو، رفتند !

دانـــــلود

مشخصات

  • 258 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید