روزگار جالب ما

بدون دیدگاه

عاشقانه های ایرانی

مردم اینجا چقدر مهربانند
دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوخـتند
دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند
و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری بر سرم گذاشتند
و دیدند هوا گرم شد کلاهم را برداشتند
و چون دیدند لباسم کهنه و پارہ است بـه من وصله چسباندند
و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم
محبت کردند و حسابم را رسیدند
خواستم در این مهربانکدہ خانه بسازم ،
نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز . . . . .
روزگار جالبیست،
مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان می زاید

دانـــــلود

مشخصات

  • 402 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید