دانلود آهنگهای جدید ایرانی

سایت موسیقی ترانه های ماندگار » دانلود جدیدترین آهنگ های ایرانی » صفحه 154

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
بهترین دوست من در مواقع تنهای
لطفا یک افزونه تاریخ نصب کنید.
یوسف زمانی - دلت میاد
دانلود آهنگ جدید یوسف زمانی به نام نامه
یوسف زمانی - نامه
یوسف زمانی - گمشده
یوسف زمانی - مرتضی پاشایی
یوسف زمانی - وای دلم رفت
یوسف زمانی - دلگیر نشو
یوسف زمانی - Sukur

در خاطرش جایی دارم

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : پنجشنبه 12 می 2016

در خاطرش جایی دارم

در خاطرش جایی دارم…
دلم تنگ همان کسی است که دیگر حتی
جواب سلامم را هم نمی دهد
دلم تنگ همان کسی است که وَقتی
از کنارش میگذرم دیگر به من نگاهی نمیکند
دلم تنگ است…تنگ
نمیدانم دیگر چطور باید میبودم که نبودم

حس زیبا دیدن

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : پنجشنبه 12 می 2016

حس زیبا دیدن

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند …
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند …
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید …
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید ،
آن را زیبا هم خواهید یافت …
زیرا ” حس زیبا دیدن ” همان عشق است … !

خدا را لمس باید کرد

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : سه شنبه 10 می 2016

خدا را لمس باید کرد

خدا را لمس باید کرد…
خدا را می توان در باوری جا داد،
که در احساس وایمان غوطه ور باشد…!
خدا را می توان بویید…!
واین احساس شیرینی است،
که ما از بیکران مهربانیها برای خود،
خدایی لا مکان وبی نشان سازیم…!
خدا را در زمین وآسمان جستن ،
ندارد سودی ای آدم…!
تو !!
باید عاشقش باشی…!
باید گوش بسپاری
به بانگ هستی وعالم
خدا زیباترین معشوق انسان هاست…!
خدا را نیست همزادی
که او یکتاترین
عاشق ترین
معبود انسان هاست….!!

صبوری تا کی ؟

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : دوشنبه 9 می 2016

عاشقانه ها

نکند صبر یک فریب بزرگ باشد…!
چون
سالهاست با غوره ها کلنجار میروم
حلوا نمیشود…!

 

از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : چهار شنبه 4 می 2016

اشعار عاشقانه

از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم
هنوز پیرهنم را ، نشُسته می پوشم

هنوز بوی تو از تار و پود زندگی ام
نرفته است که خود رابه عطر بفروشم

عجب مدار از این جوششی که در من هست
که من به هرم نفسهای توست…می جوشم

کجا به پیری وسستی وضعف روی آرم
منی ک آب حیات از لب تومی نوشم

به بوسه ای که گرفتم در آخرین لحظه
برای بوسه ی دیگر دوباره می کوشم

برای آنکه بدانی که بر سر عهدم
برای آنکه بدانی نشد فراموشم

قسم به بوسه ی آخر…قسم به اشک تو…من
هنوز پیرهنم را ؛ نشُسته می پوشم

نمیشود که شوی یک دمی فراموشم

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : چهار شنبه 4 می 2016

اشعار عاشقانه

نمیشود که شوی یک دمی فراموشم
تویی که شهد لبت با ترانه مینوشم

برای از تو نوشتن همیشه کم دارم
برای از تو سرودن همیشه میکوشم

تو شهد آب حیاتی که بی تو می میرم
تو سکر جام شرابی که با تو میجوشم

حکایت من و خواجه تفَال و غزلست
همو که داد ز غصه ،نجاتمان ،دوشم

همیشه طفل دبستان خط لب هاشم
همیشه آرش عشق کمان ابروشـم

عجب مدار پلنگی به چنگ ،آهو داشت
عجیب این که پلنگی به چنگ آهوشم

همیشه در دل خود جاودانه می سوزم
اگر چو آتش زرتشت سرد و خاموشم

از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم
هـنوز پـیرهنم را نشـسته می پوشم *

کاسه آبی را به پشتم،مادرم پاشیدو رفت

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : چهار شنبه 4 می 2016

ترانه‎های عاشقانه

کاسه آبی را به پشتم،مادرم پاشیدو رفت
تا که برگردم شنیدم ،از غمم نالیدو رفت

دیده بودم خواب مادر را شب میلاد من
لحظه ای آمد کنارم،صورتم بوسیدو رفت

مادرم چندین بهاراست،ازکنارم رفته است
مثل مامور از بهشت،آمد مرا زایید و رفت

قوم وخویشانم مکرر، این خبر را میدهند
مادرت درخواب ما،حال توراپرسیدورفت

من به قربانت ،که هرجا رفته ای یاد منی
یادتو هرنیمه شب،روی مرا پوشیدورفت

شعر زیبایی به عشقش گفته بودم که ندید
آمد او اما شبی بر شعر من بالید و رفت

مادرم رفته ولی،در خاطراتم مانده است
روز مادر،چشم او ،آمد بمن خندیدو رفت

وقتی از باور پروانه شدن سرشاریم

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : چهار شنبه 4 می 2016

اشعار عاشقانه

وقتی از باور پروانه شدن سرشاریم
دل به تاریکی این پیله چرا بسپاریم؟

سنگ باشیم ولی در تن کوهی مغرور
دست از دشمنی آینه ها برداریم

بعد از این بین سکوت من و لبخند شما
رازهایی که شنیدیم نگه می داریم

تا اگر از غم پاییز پریشان بودیم
دست بر شانه ی دلتنگی هم بگذاریم

بین ما هرچه که عریان شده خاکستر ماست
ما که معشوقگی آتش و گندمزاریم

باد از کوچه ی بن بست خبر آورده
ما دوتا پنجره زندانی یک دیواریم

تب کرده ام

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : چهار شنبه 4 می 2016

اشعار عاشقانه

تب کرده ام پیراهنم ویروس دارد
گلبته هایش داغ نامحسوس دارد

من دیده ام در تب می افتد ماه در حوض
ساعت هم آنجا گردش معکوس دارد

باور کنید آقا اجازه! دست من نیست
این عشق تنها با جنون تکمیل می شد

از برف شبهای زمستانی بپرسید
وقتی می آمد مدرسه تعطیل می شد

سر زد شبیه آفتاب از پشت دیوار
مهتاب را در آسمانت خط خطی کرد

تا من به چشمت ماه پیشانی بیایم
قلب تو را مانند بمب ساعتی کرد

از روستاهای خیالی می گذشتیم
آنجا زنی با خاطراتش شال می بافت

با بافه ای از جنس رویاهای رنگین
هر شب برای یک مسافر فال می بافت

تب کرده ام، هذیان برایت می نویسم
مغزم پر است از فکرهای اشتباهی!

بگذار حالت را بپرسم گرچه دیر است
عالیجناب شعرهایم! روبراهی؟

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : چهار شنبه 4 می 2016

اشعار عاشقانه

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد
ترس از رقیب بود … که آخر زیاد شد

این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت
با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد
از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت
هی کار شاعران معاصر زیاد شد …

از بس که خوب چهره و عالم پسند بود
بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو
ساک سفر که بست، مسافر زیاد شد


مطالب محبوب